مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى ( مترجم : حسين بن محمد آوى )

42

محاسن اصفهان ( فارسى )

كامل نمود ، و به جانب فيروز روانه فرمود . چون به حضرت فيروز رسيد ، و زمين خدمت را به لب ادب ببوسيد ، و شرايط بندگى به تقديم رسانيد ، فيروز گفت : « اى حكيم ! سبب دعوت تو ما را ، و موجب استحضار به مملكت ما آن است كه از بلاد ممالك من ، بقعه‌اى اختيار كنى كه اركان كبار ، و عناصر چهارگانه كه طول بقاى حيوان به سلامت آن منوط است ، و به سبب اعتدال آن ، اركان صحّت صحبت اجسام گزيند ، و از علّت و اسقام ، دورى نزديك‌تر بيند ، در آن بقعه ، در حيّز كمال ، و وسط اعتدال افتاده باشد » . حكيم گفت : « صبح دولتى ملكى به شام دور فلكى مقرون باد ، و حوادث دهر بوقلمون ، مطابق و موافق عزايم همايون ، اين‌چنين بقعه ، بهشتى بودار دريابم ، به منزلى بدين‌سان ، و مقامى چنان ، مشكل توان رسيد ، اين ره نه به پاى چون منى يافته‌اند » . ملك فيروز فرمود : « در شهرها سياحت بايد كرد ، و زمين‌ها را مساحت و نورد ، هر كجا نظر اختيار تو پسندد ، ما را اعلام نمايد تا در زيادتى عمارت آن‌جا تقدّم به نفاذ پيوندد ، و دار الملك ساخته ، بدان‌جا اسباب نقل و تحويل ، مهيّا و آماده گرداند » . حكيم ، چون مجال استعفا نيافت ، از فرمان من اشارته حكم و طاعته غنم سر نتافت ، و به زودى ساز سفر و بسيج راه كرده ، به اطراف ممالك شتافت . بعد از تجربهء فراوان ، و امتحان آب و زمين و ما يتولّد منها ، دار القرار بر اصفهان انداخت ، و ميخ اقامت آن‌جا فروكوفته ، منزل‌گاه ساخت ، و مكتوب بندگى به خدمت فيروز عرضه داشت كه : اين كمينه ، اطراف آفاق را طواف كرده ، پس پشت گذاشت ، و از سعى و اجتهاد بليغ ، زحمت بسيار كشيد ، در ربع مسكون خوش‌تر از عراق عجم نديد ، به شهرى رسيد كه از تساوى اركان ، و تماس و تصاغر اجزاى آن ، مزاجى حادث مىگردد كه مسيح را حيات بخشد ، و حيات را بقا ، و بقا را خلود ؛ يعنى اصفهان ، و بر صحراى آن ، ميان هر دو حصن ديه بوان ، نزول كرد . اگر رأى جهان‌آرى فيروزى ، مرا فيروزى اقطاع ما بين الحصنين ارزانى فرموده ، بناى كنشتى و سرايى اطلاق فرمايد ، در جهان‌دارى و بختيارى ، همانا كمال عاطفت افزايد . فيروز ملك بعد از وقوف بر مضمون مكتوب ، و اطّلاع بر مستدعى ، طلب و سؤال او را به